Tuesday, December 06, 2005

سکس خانوادگی

سلام
سکس خانوادگی
من هيچوقت عادت نداشتم با همكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم. بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم. سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بود و هم ارزان و در ضمن گاراژي داشت كه از اون به عنوان مغازه تعمير كامپيوتر استفاده ميكردم. صاحبخانه من يك زن تنها بود با 2 تا پسر كه يكي سال سوم راهنمايي بود و اسمش بيژن بود و ديگري فقط 5 سال داشت و در طبقه بالا زندگي مي كردند. شوهراين زن به تازگي فوت كرده بود و او با ارثيه بسيار زيادي كه برايش مانده بود به راحتي زندگي ميكرد. بيژن از همان روزهاي اول حسابي با من دوست شده بود طوريكه اكثرا خونه من بود و من بقدري به اواطمينان پيدا كرده بودم كه مغازه را گاهي اوقات بدست او مي سپردم تا اداره كند.يكروز كه باهم تو خونه مشغول فيلم سوپر نگاه كردن بوديم ناگهان ديدم دست بيژن به طرف كيرم رفت و با اون شروع به بازي كرد. با تعجب دست او را پس زدم و گفتم:اينكارها چيه ميكني؟-گفت: چي ميشه تو هم مثل اين مرده از كون منو ميكردي؟ خيال كردم شوخي ميكنه براي همين خنديدم وگفتم: پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت.بيژن سريعتر از اون چه فكرشو مي كردم شلوارشو كشيد پايين و كونشو به طرف من گرفت وگفت:بيا بكن.!!!دوزاريم افتاد كه آقاكونی تشريف دارند.! راستش من از كردن كون پسرها متنفرم و خيلي از همجنس بازي بدم مياد. براي همين دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه.اونم ترسيد و بلند شد شلوارشو پوشيد. منم فيلم سوپر و خاموش كردم. ديده بودم بيژن بعضي اوقات با آدمهاي بزرگتر از خودش ميگرده اما فكر نميكردم اهل اينكارها باشه.ازاون روز من زياد به بيژن رو نميدادم اما نه اينكه اين مساله روي دوستي ما تاثير بگذاره. نه، فقط ديگر با هم فيلم سوپر نگاه نميكرديم يا حرفي در مورد دختر بازيها نميزديم. يكروز من يكي از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم ميكردمش كه ناگهان ديدم بيژن وارد خونه شد و ما را با هم ديد به او اشاره كردم بره و اونم رفت. از دست خودم ناراحت شدم كه چرا كليد خونه را بهش دادم. اما بعد به خودم گفتم:اشكال نداره بيژن واقعا قابل اعتماده. فرداي اونروز وقتي بيژن داخل خونه اومد جور عجيبي بود و اصلا مثل بقيه روزها نبود. ميدونستم امروز قراره اتفاقي بيفته،اما چه اتفاقي؟بيژن به طرف كامپيوتررفت و يك cd داخل اون گذاشت. يك فيلم سوپر بود كه يك مرد با يك مرد ديگر مشغول حال كردن بودند.به اون گفتم:زود فيلمو خاموش كن و اون جواب داد: راستي چرا از من ميترسي؟ من گفتم: من بهيچوجه ازتو نميترسم گفت: پس چرا منو نميكني؟جواب دادم:از كردن پسرها بدم مياد.بيژن گفت: ببين بيا يك كاري بكنيم تو لازم نيست منو بكني فقط بذار من برات ساك بزنم. نميدوني چقدر هوس ساك زدن براي تو به سرم زده. تو بهترين دوست مني خودت ميدوني كه من هيچكسو اندازه تو دوست ندارم. من با اينهمه آدمها سكس داشتم اونوقت با تو كه اينقدر دوستت دارم.....بيژن بعد از گفتن اين حرفها به گريه افتاد. من از همجنس بازي متنفر بودم. خيلي متنفر. اما به خودم گفتم: دلم نمياد دلشو بشكنم. يك ساك زدن چيزي نبود كه از اون دريغ كنم.تازه خوشم هم ميومد!!!به آرامي كمربندمو درآوردم و شلوارمو كاملا كشيد بيرون. كيرمو توي دستهاش گرفت و بوسيد و بعد شروع كرد به ساك زدن. بقدري حرفه اي ساك ميزد كه حد نداشت. خيلي خوشم اومد و روي صندلي نشستم و اون تا دلش ميخواست عقده هاش رو خالي كرد. حدود نيم ساعتي گذشت و من آبم اومد و اون تمامش رو خورد.از اون روز به بعد هر وقت فيلم سوپر نگاه ميكرديم اون بلافاصله دستش سمت كيرم ميرفت و بعد هم برام ساك ميزد. اجازه ندادم رابطه ما بيشتر از اين بشه گفتم كه از همجنس بازي بدم ميومد. اما اونطوري ساك ميزد كه وسوسه ميشدم. يكروز كه مثل هميشه داشتيم فيلم نگاه ميكرديم و اونم ساك ميزد وقتي آبم اومد ازش به شوخي پرسيدم: بيژن راستشو بگو خيلي قشنگ ساك ميزني. ساك زدنو كي بهت يادداده؟ و اونم جواب داد: مامانم!!!!ماتم برد و فكر كردم نكنه خوب نشنيدم و براي همين دوباره ازش پرسيدم:كي واو باز گفت: مامانم. باتعجب پرسيدم: مامانت؟ چطور؟؟؟ بيژن گفت: راستش دو ماه بعد از وفتي بابام فوت كرد يكشب كه رو تختم خوابيده بودم ديدم انگار يكي داره با كيرم بازي ميكنه. ترسيدم و از خواب بلند شدم كه ديدم مامانمه. مامانم وقتي ديد كه من بلند شدم انگشتشو رو بينيش گذاشت و اشاره كرد ساكت باشم و حرفي نزنم. منكه ترسيده بودم هيچي نگفتم و اون شروع كرد با كير من بازي كردن وبعد هم برام ساك زد. اونوقت بلند شد و گفت: بخواب روم من هنوز ميترسيدم ولي اون منو بلند كرد و روي خودش آورد و با دستش كيرمو گذاشت تو كسش و گفت بكن. من گفتم:آخه مامان.واون گفت:آخه نداره زودباش. منم شروع كردم به كردن واينقدر كردمش كه آبم اومد. از اونروز به بعد با مامانم خيلي سكس داريم. مامانم بود كه ساك زدنو يادم داد چون وقتي فهميد منم مثل اون دوست دارم كرده بشم يك كير مصنوعي تهيه كرد و هميشه بعد از اينكه من ميكنمش اون منو ميكنه. البته مامانم نميدونه كه من به بقيه هم ميدم.ماتم برده بود ماجرايي كه شنيده بودم عجيبتر از اون بود كه بخوام به خودم بياد. مادر بيژن فوق العاده زيبا بود و معلوم بود در سني خيلي پايين مثلا 14 سال ازدواج كرده چون الان بيشتر از 31 يا 32 نداشت. اون يك زن بيوه بود كه خيلي از مردهاي محل را حشري كرده بود اما به هيچكسي رو نميداد و همه توي محل فكر ميكردند از اون زن پاكتر پيدا نميشه. يادمه هر بار با منم صحبت ميكرد سرشو مينداخت پايين و حرف ميزد و هيچوقت توي چشمام نگاه نميكرد.به بيژن گفتم خوب بقيه اش؟ بيژن گفت: بقيه نداره ميدوني ديشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم. راستش فكر ميكنم يكجورايي جلوش كم ميارم. آخه اون خيلي حشريه و تا به من دست ميزنه من آبم مياد. اگر منم مثل تو بودم كه آبم دير ميومد خيلي عالي بود چون اونو ميتونستم راحتتر ارضا كنم.فكري به سرم زد اما يك لحظه از بيژن ترسيدم با وجود اين شهوت طوري به من فشار آورد كه نتونستم جلوش استقامت كنم. با صدايي لرزان به بيژن گفتم:بيژن يك چيزي بهت بگم ناراحت نميشي؟ بيژن گفت: ميدوني كه من از دست تو هيچوقت ناراحت نميشم. -آخه اين چيزي نيست كه ناراحت نشي -اشكال نداره بگوبا لحني كه خيلي سعي ميكردم بهش بر نخوره و فكر نكنه آدمي هستم كه از اين مسئله ميخوام سو استفاده كنم گفتم:بيژن ميشه كاري كني من و مادرت با هم... حرفمو خوردم. ادامه ندادم. يك لحظه ترسيدم و به خودم اومدم. بيژن نگاهي عميق به من انداخت و گفت:ميدوني تو بهترين دوست مني. با اينكه ميدونم كارم اشتباهه اما چون تو مثل برادرم ميموني و به نوعي جزو خانواده ما به حساب مياي پس اشكالي نداره. اما اينو بگم مطمئنم مامانم راضي نميشه ما بايد كاري كنيم كه اون غافلگير بشه!!!پرسيدم:چطوري؟ اون جواب داد:امشب ساعت 9 شب ميام دنبالت و اونجا بهت ميگم.شب شد و من منتظر بيژن مونده بودم. بيژن كمي زودتر از ساعت 9 اومد و به من گفت: گوش كن. من تو رو زير تختم قايم ميكنم و بعد ميگم زودتر ميخوام بخوابم. مامانم چون ديشب نكردمش امشب خيلي حشريه و حتما مياد تا خوابم نبرده سراغم. وسط حال تو يكهو بلند شو وشروع كن به حال كردن. اميدوارم اينجوري راضي بشه به توهم بده.طوري كه كسي نفهميد بيژن منو برد داخل خونه و من رفتم زير تختش حدودا بعد از نيم ساعت كه شام خوردند بيژن به مادرش گفت ميخواد بخوابه و اومد تو اطاق و كاملا لخت شد و روي تخت خوابيد. به آهستگي از من پرسيد:حاضري؟ و منم گفتم آره. طولي نكشيد كه مادر بيژن اومد و با ديدن بيژن كه كاملا لخت شده بود گفت:آخ پسركم انگار امروز خيلي دلت ميخواسته مامان زودتر بياد و بعد شروع كردم به لخت شدن. از زير تخت جوريكه منو نبينه نگاهش ميكردم بدنش سفيد وچاق بود خيلي خوشگل بود. سينه هاش تكون ميخورد و سوراخ كونش كمي گشاد بود كه مشخص ميكرد كير كاملا توش جا ميگيره.مادر بيژن جلوي تخت شروع كرد خودشو مالوندن و سينه هاش را با دستهاش فشار دادن و خودشو هي خم و راست ميكرد. بعد از مدتي روي تخت نشست و كسشو گذاشت روي انگشت پاي بيژن كاملا توي كسش رفت. اونوقت دستش به طرف كير بيژن دراز كرد و ديگه شروع كرد به ساك زدن.تحريك شده بودم.خيلي آهسته طوريكه مامانش منو نبينه اززير تخت اومدم بيرون و بعد لباسهام رادرآوردم و كاملا برهنه شدم. بيژن منو ديد و با دستش طوريكه مامانش نبينه به من اشاره كرد بيا و مادرش را بغل كرد و كس مادرش را گذاشت تو كيرش. اونوقت محكم مامانشو گرفت و نذاشت تكون بخوره. مادر بيژن گفت:چقدر امروز مهربون شدي عزيزم، آره بكن، بكن زودباش. به بالاي تخت رفتم. اونقدر تكون ميخوردند كه متوجه نشدند و كيرمو گذاشتم روي كون مادرش و فشار دادم.مادربيژن ترسيد و خودشو بزور آزاد كرد و به من نگاه كرد. ترسيدم و چيزي نگفتم. روشو از طرف من برگردوند و به پسرش كه بيخيال داشت مارا نگاه ميكرد نگاهي انداخت و گفت:پاشو. بيژن گفت:بلند نميشم چيه مگر چي شده؟ مادربيژن گفت:اين اينجا چيكار ميكنه؟ بيژن جواب داد:ميخواد بكندت مگه كير نميخواستي اينم كير. يك كير بزرگ داره كه ميتونه جرت بده. مادربيژن گفت:يعني چي؟درست حرف بزن.من گفتم:عذر ميخوام ولي من و بيژن با هم اين تصميمو گرفتيم.مادرش گفت: چي؟ چه تصميمي؟بيژن جواب داد:كه تو رو جرت بديم مگه احتياج نداشتي يكي بكنت خوب اينم همون يكي. ديگه حرفت چيه؟ بيژن بلند شد و مادرش را كه ساكت شده بود گرفت و خم كرد و بعد محكم با دستش روي كونش زد و گفت: مگه كير نميخواي و باز هم با دستش روي كونش زد. مادر بيژن چيزي نگفت ولي نزديك بود گريه اش بگيره. بيژن به من اشاره كرد كه معطل نكن و زود بكن تو كونش. سريع به طرف كونش رفتم و كيرمو گذاشتم تو كونش. مادر بيژن دادي كشيد و كمي خودشو جلو كشيد و من باز فشار دادم كه كيرم كاملا رفت تو كونش. واضح بود كه مادرش چون خيلي وقت بود با كير يك بچه حال كرده بود حالا كه يك كير كلفت ميرفت تو كونش داشت درد ميكشيد. بيژن مادرش را به صورت چهاردست و پا روي تخت گذاشت و به من اشاره كرد كه ادامه بدم و منم به شدت كيرمو تو كونش عقب جلو ميكردم.مادر بيژن درد ميكشيد اما معلوم بود از اين وضع ناراضي نيست. بيژن همينجور كه مادرش براش ساك ميزد با دستش محكم روي كون وكمر مادرش ميزد و به من ميگفت: جرش بده زودباش. چند وقته كه كير كلفت به خودش نديده نشونش بده چه كيري داري زود باش. مادر بيژن با ناله هاش حرف اونو تاييد ميكرد بيژن كيرشو از دهن مادرش درآورد و به منم اشاره كرد بلندشم و بعد مادرش را برگردوند و از پشت خوابوند رو تخت و گفت: بكن تو كسش. كيرمو تا بيخ كردم تو كس مادر بيژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره ميكرد. بدجوري اونوميكردم. بيژن سينه هاي مادرش را گرفته بود و به شدت فشار ميداد. مادر بيژن به پسرش اشاره كرد كه كيرشو بكنه لاي سينه هاي اون و بيژن هم به حرفش گوش كرد و به مادرش لاسينه اي گذاشت. بعد از مدتي مادر بيژن بلند شد و كير منو كرد تو دهنش و با زبونش اول سر كيرم و بعد تمامش را ليس زد اونوقت كيرمو فشارداد و ميك زد. با زبونش روي كلاهك كيرمو سريع زبون ميزد و هي اونو كاملا تو دهنش ميكرد. بيژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بود و همونجوري انگشتشو توي كونش كرده بود.بعد از مدتي آب بيژن اومد و اونو ريخت روي كمر مامانش و بعد به ما دو تا گفت: من ميرم بيرون تا شما راحت باشيد. من به عقب مامانش رفتم و كيرمو گذاشتم توي كونش. مامانش آهسته گفت: خيلي كيرت كلفته. و من گفتم با همين كير پاره ات ميكنم. مامانش دوباره گفت:از كونم در بيار بكن تو كسم چند وقته كسم كير كلفت به خودش نديده. كيرمو در آوردم و گذاشتم تو كسش. حدودا نزديك به 10 دقيقه فقط از كس كردمش. از شدت شهوت آبم داشت ميومد به مادر بيژن گفتم:آبم داره مياد كه اون گفت:خيلي خوب بده بخورمش. ديگه تكونهام تند شده بود و هر دومون شديدا عرق كرده بوديم. بعد از چند دقيقه فهميدم ديگه آخرشه و داره مياد براي همين بلند شدم و كيرمو گذاشتم تو دهن مادر بيژن.با فشار زيادي آبم ريخت رو صورتش. مادر بيژن كيرمو تا آخر كرد تو دهنش و با ساك خوبي كه زد تمام آبمو خورد. بيحال كيرمو درآوردم و كنارش خوابيدم. بعد از چند دقيقه بيژن هم اومد و كنار ما دراز كشيد. مادر بيژن با لبخند گفت:ديديد حريف هر دو تاتون شدم. ما خنديديم. بيژن گفت:ببينيم چقدر طاقت مياري؟ مادربيژن پرسيد:طاقت؟ و بيژن جواب داد:آره چون از اين به بعد هر شب اين بلا رو سرت مياريم. هر سه خنديديم. از اون شب به بعد هروقت دلم ميخواست كس بكنم ميرفتم طبقه بالا و مادر بيژن را ميكردم. گاهي اوقات هر سه ما با هم حال ميكرديم و اين راز بزرگ در سينه هاي ما حفظ ميشد. بخصوص كه مادر بيژن هر دوي ما را مثل بچه هاي خودش دوست داشت و من را هم پسرش ميدانست

0 Comments:

Post a Comment

<< Home